Sunday, February 04, 2007

203.

نوری نیست
امیدی نیست
تنها دل خوشی من خنده های گرم تو بود
چشم!چشم
از این پس آنهم نیست
هنوز برای جدا شدن از این عشق دعا میکنم
چون امید مُرد
آرزو هم نیست
..........من هم که بودن و نبودنم برایت یکی است
بیرحمانه تبر میزنم
به تیشه و ریشه این عشق
پرنده ها بی هدف پرواز میکنند
و لبخند من باز بی جواب میماند
قطره اشکی از چشمم به زمین می افتد
و امیدی که ناامید میماند
و تو میخندی
آرام و بدون توجه به من
و من برایت یکی از ((مهم نیست))ها شده ام
حال اینکه تو برایم مهم ترین بودی
و اگر نتوانم تو را از دلم جدا کنم و به گوشه ای پرت کنم
تو برایم مهم ترین خواهی ماند
این است دلیل من برای التماس های زیادم به خدا
این شب هم صبح خواهد شد
و صبح های زیادی خواهند آمد و خواهند رفت
و فرا خواهد رسید صبحی که در آن پرنده ها بی هدف پرواز خواهند کرد
و من باز تو را خواهم دید
و لبخند خواهم زد
..........و خواهم دانست که جوابی در کار نیست